ميرزا حسين خان
49
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
تحصيل - مكتب مرحوم ديوان بيگى ميلش اين بود كه ما درست تحصيل كمال و خطّ و ادبيات كرده باشيم . چون شيخ حسن مرحوم معلّم ما پير شده بود و شيخ عبد الرّحمن پسرش به حدّ رشد رسيده و تحصيل خوب كرده و عالم فاضلى بود ، مرحوم ديوان بيگى مرحومين ميرزا محمّد شريف اخوى را روزها مىفرستاد نزد او در مسجد دار الاحسان در آنجا تحصيل مىكردند . پسرهاى شرف الملك هم به آنجا مىرفتند . مرحوم ميرزا محمّد شريف خط و سواد خوبى [ 10 الف ] تحصيل كرد . مكتبخانه منحصر [ بود ] به ما بچّهها كه من و همشيرهء بزرگتر و اخوى كوچكتر از من و دو نفر دائيها و دو سه نفر ديگر از اولاد نوكرها و غيره و يكى دو سه نفر از برادر و برادرزادههاى معلّم كه همه همسن بوديم . فلكهء معلم - چوب پدر مرحوم شيخ حسن فلكهاى درست كرده بود هر روز يكى دو نفر از ما را در نهايت بيرحمى به چوب مىبست ، بخصوص من كه يوميّه بايستى چوب بخورم زيرا اعتنائى به درس و مشق نداشتم . صبح للهء من به زور مرا مىبرد به مكتب ، مدتى گريه مىكردم . بعد اگر دو سه سطر درس مىدادند حواسم صرف ضبط آن نبود و به هر وسيلهاى كه مىتوانستم مىرفتم از بالاخانهء مكتب پايين و ديگر تا فردا صبح نمىآمدم . اگر به زور مرا مىبردند چوب مىخوردم و تا غروب گريه مىكردم . در طويلهء ما هميشه از سى الى چهل و پنجاه اسب و قاطر بود . على الرّسم اغلب اوقاتم صرف رفتن طويله و سوار شدن اسبها يا پشت بام طويله بازى كردن بود . به اين ترتيب در مدّت چهار سال قرآن را تمام كردم و همه از من مأيوس بودند كه تحصيلى بنمايم . بر خلاف گذشته كه محبوب مرحوم ديوان بيگى بودم ، مغضوب شدم و انس غريبى به مرحومهء والده داشتم . او هم محبّت فوق العاده با من داشت . علاوه [ بر ] چوب استاد اغلب از مرحوم پدرم هم چوب مىخوردم ، لكن اين چوبها مانع بازى كردن و مقتضيات طفوليّت من نمىشد . به ناز و نعمت از حيث لوازم زندگانى و مشروب و مأكول و مسكون كه خانهء ما از جاهاى بسيار با صفاى آن شهر بود زندگانى مىكرديم .